تبليغاتX
اندیشه

اندیشه

اندیشه یعنی ابتدای نشر دیدگاه یک شاعر هنرمند

نان

پسر زني به سفر دوري رفته بود و ماه ها بود كه از او خبري نداشتند . بنابراين زن دعا مي كرد كه او سالم به خانه باز گردد . اين زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان مي پخت و هميشه يك نان اضافه هم مي پخت و پشت پنجره مي گذاشت تا رهگذري گرسنه كه از آنجا مي گذشت نان را بر دارد . هر روز مردي گو‍ژ پشت از آنجا مي گذشت و نان را بر ميداشت و به جاي آنكه از او تشكر كند مي گفت: «كار پليدي كه بكنيد با شما مي ماند و هر كار نيكي كه انجام دهيد به شما باز مي گردد . »

اين ماجرا هر روز ادامه داشت تا اينكه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت ناراحت و رنجيده شد . او به خود گفت : او نه تنها تشكر نمي كند بلكه هر روز اين جمله ها را به زبان مي آورد . نمي د انم منظورش چيست؟

يك روز كه زن از گفته هاي مرد گو‍ژ پشت كاملا به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شر او خلاص شود بنابراين نان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهاي لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : اين چه كاري است كه ميكنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان ديگري براي مرد گوژ پشت پخت . مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف هاي معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت .

آن شب در خانه پير زن به صدا در آمد . وقتي كه زن در را باز كرد ، فرزندش را ديد كه نحيف و خميده با لباسهايي پاره پشت در ايستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالي كه به مادرش نگاه مي كرد ، گفت : مادر اگر اين معجزه نشده بود نمي توانستم خودم را به شما برسانم . در چند فرسنگي اينجا چنان گرسنه و ضعيف شده بودم كه داشتم از هوش مي رفتم . ناگهان رهگذري گو‍ژ پشت را ديدم كه به سراغم آمد . او لقمه اي غذا خواستم و او يك نان به من داد و گفت :«اين تنها چيزي است كه من هر روز ميخورم امروز آن را به تو مي دهم زيرا كه تو بيش از من به آن احتياج داري »

وقتي كه مادر اين ماجرا را شنيد رنگ از چهره اش پريد. به ياد آورد كه ابتدا نان زهر آلودي براي مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به نداي وجدانش گوش نكرده بود و نان ديگري براي او نپخته بود ، فرزندش نان زهرآلود را مي خورد . به اين ترتيب بود كه آن زن معناي سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دريافت :

هر كار پليدي كه انجام مي دهيم با ما مي ماند و نيكي هايي كه انجام مي دهيم به ما باز ميگردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:38  توسط فضا  | 

لیاقت

بنا به پيش نهاد حكيم بزرگي يك كارگاه فرش بافي در دهكده با مشاركت عموم و سرمايه گذاري عمده از سوي كدخدا ايجاد شد و ده ها نفر از جوانان و خبر گان فرش بافي منطقه در آن مشغول به كار شدند . روزي فرش باف ها نزد حكيم آمدند و گله كردند كه كدخداي دهكده با استفاده از نفوذ و سهمي كه دارد . پسر نالايق خودش را به سر پرستي كارگاه گمارده است و آنها قصد دارند با كمي كم كاري و بد كار كردن و بي دقتي در كيفيت محصولات توليدي ,ميزان فروش را پايين آوردند تا بي كفايتي پسر كدخدا آشكار شود و كدخدا مجبور به انتخاب سرپرست جديد ي شود .

حكيم سري تكان داد و گفت :كدخدا وقتي با وجود اشراف به بي كفايتي پسرش باز هم او را به سر پرستي گمارده به زبان بي زباني گفته كه افت كيفيت محصولات حتي تعطيلي كارگاه براي مهم نيست . شما بايد آن قدر خوب و عالي كار كنيد كه فقط سرپرست هاي خبره و شايسته , توان و جرات مديريت كارگاه را در خود پيدا كنند و افراد بي كفايت جرات مدير شدن را نداشته باشد.

هرگز براي اثبات غلط بودن يك انتخاب از سوي ديگران ,آبرو و اعتبار خودتان را زير سوال نبريد . وقتي محصول نا مناسب و بدي توليد كنيد ,اعتبار كارگاه را براي هميشه زير سوال برده ايد . همان طور كه گفتم فقط بايد آن قدر سطح كاري و روابط جمعي خود را بالا ببريد و تخصصي كنيد كه افراد نا لايق اساسا نتوانند بالاي سر شما قرار بگيرند!!

__________________

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 20:28  توسط فضا  | 

تقلا

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:18  توسط فضا  | 

اشعارم2

مرگ آمد و من تمام کردم غم را

اکنون که نظاره گر شدم ماتم را

بعد از همه عمر که شاعری کردم من

فهمم نکشید که من کجا عالم را

برگی ز درخت برید و آمد به زمین

مرگی که خودش خواست چه باک پس غم را

دیدم که به عمر خویش و خویش بیگانه ام

گر آمد دیگریست نیست کامم را

برخیز تو ای جوان که هستی به جهان

من خیز و خز جهانم و داغم را

گو واعظ مستکبر نامدار فضا

حرف بس که رسید موعد دنیای سزا

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 0:54  توسط فضا  | 

سوتک

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم جه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 20:13  توسط فضا  | 

ایمان

كوهنوردي مي‌ خواست به قله ی بلندی صعود كند. پس از سال‌هاي سال تمرين و آمادگي ، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را آغاز كند شكوه و عظمت پيروزي را پيش روي خود آورد و تصميم گرفت صعود را به تنهايي انجام دهد او سفرش رازماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي مي‌رفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه دادتا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهيشب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند.كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قلهنمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد. سقوطهمچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب وبد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي ‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !

ناگهان ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟

- نجاتم بده خدای من!

- واقعا فكر مي ‌كني مي‌توانم نجاتت دهم؟

- البته ! تو تنها كسي هستي كه مي‌ تواني مرا نجات دهي.

- پس آن طناب دور كمرت را ببّر!

و بعد سكوت عميقي همه جا را فراگرفت.

اما مرد تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور

كمرش شود.

روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 20:18  توسط فضا  | 

اشعارم 1

 

آمد خبر ز غیب ای مدعی ای مغرور                               بیدار شو از خواب ابلهی در نور

تقدیر و هو و کاینات و اسبابش                                    کرده تو را پدید و تو هستی کور

مغرور به بودنی که اشرف باشد                                  خاضع شو اگر توان نداری تو چو مور

هو آمد تو داند و رفتنت ز بر می داند                                آسان تو مگیر خرده به الفاظ خمور

ویرانه ی من همیشه سرد است و ستبر                       در رهرو عشق مجال افکار نیست زور

یک لحظه به خود آی که آیا هستی                             بی حضور هو هویتت چیست ای حور

محکوم به غم مباش که غم چالاک است                          ویران شدن در این جهان دارد شور

قدرت به تو می دهند و قدرت ز تو نیست                   این بازی سرنوشت که سر تا پاست گور

گیرم که فضا شنید و فهمید و بخواست                           گو منزل هو کو که ز ما گشته به دور

فضا

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 13:30  توسط فضا  | 

جیمی اسکات

هرگاه به خاطر عیب و نقصی در زندگی ام مایوس می شوم می ایستم وبه جیمی اسکات کوچک فکر می کنم.جیمی داشت برای نقشی در نمایش مدرسه تمرین می کرد مادرش به من گفت که جیمی دلش می خواهد در آن نمایش نقشی داشته باشد اما او می ترسید جیمی انتخاب نشود روزی که نقشها را اعلام می کردندبا مادرش رفتم تا جیمی را از مدرسه بیاوریم جیمی که چشمانش از غرور وهیجان

می درخشید با شتاب به طرف مادرش آمد وفریاد زد مامان حدس بزن چی شد وسپس کلماتی را گفت که آویزه گوشم شد :من انتخاب شدم تا دست بزنم وهورا بکشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 20:46  توسط فضا  | 

نامه ای به پدر

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود پدر . با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،

با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره.

اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي توني

م شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.

با عشق،پسرت،John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:40  توسط فضا  | 

خدا

مدت زيادي از تولد برادر كوچكتر نگذشته بود، برادر بزرگتر كه چهار پنج سالي داشت مدام به پدر و مادرش اصرار مي كرد كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند.

پدر و مادر مي‌ترسيدند او هم مثل بيشتر بچه‌هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند، اين بود كه جوابشان هميشه نه بود.

اما در رفتار برادر بزرگتر هيچ نشاني از حسادت ديده نمي‌شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي‌شد، بالأخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند.

برادر بزرگتر با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي‌توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند، آنها ديدند كه او آهسته بطرف برادر كوچكترش رفت، صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني‌ني كوچولو به من بگو خدا چه جوري بود؟ من داره يادم ميره!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 7:34  توسط فضا  |